بازم یکی دیگه ...
چندمین نفر بود ؟

تو این چند سال اخیر خیلی هاشون رفتند: حمید دلشکیب ، خسرو شایگان ، حمید قنبری، رسول ملاقلی پور ، پوپک گلدره ، منوچهر نوذری ، ناصر عبداللهی و حالاهم ...استاد خسرو شکیبایی .
بازیگر ، دوبلور، خواننده و...همه جور هنرمندی . نام آور و مشهور یا غریب و ناشناس .
هر ساله تعدادی می رن و شاید تعداد زیادتری هم می آن ولی اون رفتن کجا واین اومدن کجا!
چند نفرشون رو هنوز یادت هست ؟
اصلا کدوماشو می شناسی؟
تازه همه ی این اسمایی که گفتم آدمای مشهوری بودند . خیلی هام هستند که 3 اسم اول رو نمی شناسن. شاید اگه الان بگم کی بودن ، چه کارایی کردن و چه گنجینه هایی بودن ، بعضی ها کمی علاقه مند شن که بیشتر بشناسنشون .
ولی وقتی می افتی تو زندگی شون، وقتی داری تازه کشفشون می کنی ، این واقعیت که اوناالان دیگه هیچ کدومشون نیستن، مث پتک محکم می خوره تو سرت ..
سرت درد می گیره ، گیج می ره ، قلبتم درد می گیره، اگه حقیقتشونو فهمیده باشی...
همیشه همینجوریه تازه اونایی که شناخته شده ترن وضعشون اینه ، چه برسه به کسایی که پشت دوربین یا مقابل میکروفون ویا تو استودیو های رادیویی سال ها خدمت می کنن و سطح هنر مملکت رو ارتقا می دن، ولی هرگز دیده نشدن
این بار هم مث دفعه های قبل، می تونم پیش بینی کنم تا مدتها فیلم ها و آلبوم های موسیقی مرحوم شکیبایی رو پورس باشه!
همیشه همینطوریه...
حتی خود منم
باید اعتراف کنم منم اولین آلبوم موسیقی مرحوم عبداللهی رو بعد از فوتش خریدم...
چرا اینقدر بی معرفتیمو قدر نشناس
همیشه هم نوشدارو رو بعد از مرگ سهراب می آریم .
می خوام یه ماجرای جالب و براتون بگم![]()
نمی دونید چقدر باحال بود. واسه اینکه متوجه کامل ماجرا بشید از اولش می گم
جمعه صبح گفتیم بریم نمازجمعه ببینیم چه جوریه پس فردا یه جا ازمون پرسیدن بلد باشیم!
خلاصه حاضر شدیم و رفتیم . از در طالقانی و از قسمت خواهران! وارد شدم. بعد از بازرسی بدنی! وارد دانشگاه شدم. دیدن این همه جمعیت که تو دانشگاه به صف نشسته بودن برام جالب بود.( ناگفته نمونه که موقع گشتن موبایلمو پیدا نکردن و منم با خوشحالی بیشتر ادامه دادم.)![]()
باید می رفتم غرب دانشگاه چون اونجا قسمت خانوما بود. ولی چون هنوز زمان داشتم گفتم تا دانشکدمون برم بعد از اونور میرم تو صف نماز.
این بود که به سمت هنرها حرکت کردم. از بغل دانشکده ادبیات میرفتم. من تنها خانوم تو اون جمعیت بودم و برام یه کم غیر عادی اومد
. چهره هنرها خیلی جالب شده بود. برام تازگی عجیبی داشت. هیچوقت اینجوری ندیده بودمش. رو اون نیمکتایی که دختر و پسر باهم می نشستند و گاها" سیگار می کشیدن و می خندیدن ، حالا روحانیون محترم و مامورین با بیسیم باهم در حال گفتمان بودند!![]()
صحنه جالبی بود ، می خواستم عکس بگیرم که گفتم – ولش کن یه وقت موبایلو ببینن می گیرن.. می شد با عکسش یه مقایسه ی جالب کرد. حتی می تونستم اینجا هم بذارم. ولی حیف که نشد. جالب تر اونجا بودکه هیشکی به من نمیگفت شما چه جوری و چرا اومدی اینجا!!!!
خلاصه رسیدم به تجسمی و رو صندلی سنگی جلوی کارگاه نشستم. بعد از 5 دقیقه می خواستم راه بیفتم که یه اسپری دیدم .

ــ ُ اسپری ... .( یه اسپری رنگ مشکی ) آخه دیروز که ژوژمان داشتیم بیرون کارگاه کارا رو رنگ می زدیم گفتم حتما" دوستم جا گذاشته. برداشتمش و گذاشتمش تو کیفم. دیگه خطبه دوم داشت شروع می شد. چند قدمی به سمت سر در حرکت کردم. دیدم یه آقایی که بیسیم هم داشت با ابروهای درهم رفته به سمتم میومد.![]()
- چه جوری اومدی اینجا؟
- از در طالقانی
- باید با من بیاید ، « میثم ، میثم ، علی، یه خانوم اومده اینجا گرفتیمش ،میگه از در شرقی وارد شده. _ببریدش بازرسی بدنی بشن ،ببینید چه جوری اومده و برای چی؟
خلاصه ما رو حسابی سیاسی کردن
. همش تو راه ازم بازپرسی می کرد. منم که گیج گیج بودم خیلی عادی براش توضیح می دادم ولی انگار نه انگار. گوشش بدهکار نبود که نبود.![]()
منو بردن همونجا که اول بازرسی شده بودم.
(یه خانومه اونجا:) ــ برا چی گرفتنت؟
- نمی دونم ، فکر کنم می خواستم بمب بزارم! (خنده) ![]()
گشتن و چشتون روز بد نبینه اسپری رو پیدا کردن.
– این اسپری چیه؟ از کجا برداشتی ؟ براچی برداشتی؟... حتما" می خواستی اینجا شعار بنویسی؟ بگو ببینم عضو کدوم گروهی؟ کدوم ؟ هان؟! و ....
– از تو دانشکده جلوی کارگاه، شعار معار چیه؟! من دانشجوی اینجام مال خودمونه جا گذاشته بودیم![]()
– یعنی جمعه اومدی اینو برداری ؟
– نه بابا اومده بودم نماز اینو دیدم برداشتم و........ و هر چی توضیح دادم انگار اصلا" نمی تونست هزمش کنه و اصلا نمی خواست بفهمه و سرتونو درد نیارم سوالای پی در پی و جواب دادنا و این ور اون ور کشیدنای من . اسممون روهم گذاشتن سوژه !![]()
_ (حالا اسممون سوژه هم شد ، ای بابا عجب غلطی کردیما) ،منو می گید داغ کرده بودم.
چرا اینا اینجوری میکنن ولی به خودم گفتم ولشون کن بابا، من که نباید ناراحت باشم، اونا الکی خودشونو الاف من کردن!![]()
![]()
با یه آقای دیگه 2باره به سمت دانشکده راه افتادیم تا صحنه جرم رو براش بازسازی کنم!
حالا می ترسیدم موبایلم زنگ بزنه قوز بالا قوز شه.![]()
اذان رو هم گفتن و من اون موقع تو مقرشون بودم که یه اتوبوس بود و نتونستم مزه نماز خوندن تو خیابونای دانشگاه روهم تجربه کنم!
- موبایلو که در آوردم به یکی زنگ بزنم بیاد منو نجات بده گفتم: این ماموراتونم الکی اند نتونستن یه موبایلو پیدا کنن!![]()
کلی خیت شدن ولی به روی خودشونم نمیاوردن (عجب رویی
)
حالا بیا و ثابت کن. بالاخره بعد از نماز بابام موبایلشو روشن کرد و اومد من رو نجات داد.
آخیش![]()
خداروشکر. امیدوارم هیچوقت گیرشون نیفتین...![]()