نمیدونم چیکار کنم
کارم شده صبح زود ساعت ۱۲ و ۱ ظهر! از خواب پا شدن یه چیزی میخورم و می چرخم تا شب میشه
حوصلم سر رفته
دلم تنگه
واسه روزایی که ساعت شیش و هفت به زور و با خمیازه از خواب پا میشدم
واسه اون ۵دیقه خوابیدنایی که خیلی می چسبید
و تند تند لباسامو میپوشیدم و خودمو می انداختم تو مترو
واسه دعواهای تو صف بی آر تی و له شدن تو اون جمعیت شلوغ
دلم تنگ شده واسه سردر آنی
واسه حسی که وقتی از زیرش رد میشی تمام وجودتو فرا میگیره
واسه سکرت
واسه خل بازیامون

واسه نشستنا تو اون میدون
واسه چایی کیسه ای مخصوصا اگه کیسه اش رو بچسبونی به سقف!
آه سکرت کجایی
اون موقع که باهم رفتیم بالا پشتبوم دانشگاه و صمدی گرفتمون
قلبمون داشت میومد تو دهنمون
وای
واسه اون درختی که رفتیم ازش بالا و دوباره حراست !!!! و توتایی که خوردیم

واسه سرکار گذاشتنای فرهمند! که فکر میکرد ما با کامپیوترا داریم بازی می کنیم![]()

زمستون چه عکسایی که ننداختیم![]()

واسه سلف و صف طول و درازش
واسه اون ته دیگایی که با بچه ها میشستیم تا بهش برسه
واسه آتلیه. کلاس درس و استادا
وای که چقدر آدم وابسته میشه
این اس ام اس امشبت بود:
"تا چشم به هم بزنی با هم سر کلاس فرجی!! در حال میس زدنیم."
ولی هرچی چشامو بهم میزنم میبینم سر هیچ کلاسی نیستیم![]()