آمد ، همانطور که شایسته ی آمدنش بود.
گشتالت کلی وجودی وآمدنش طوری است که دقیقا" متوجه می شوی با چه کسی تحویل پروژه داری.
ساعت تعیین شده ی "1" ، آنچنان محکم و استوار بود که طبق گفته اش هرکس تا قبل از "1" پرزانته نکرده باشد ممکن است منجر به افتادنش شود.
البته نه از پله یا پشت بام، بلکه از این درس .
ساعت 1 ؛ همه آماده ، خوشحال ، نگران ، خسته ، ناراحت.
همه جور احساسی بین بچه ها بود. هر که بنا به شخصیت وجودی و آنچه در چنته داشت ، احساسش را به یدک می کشید.
یه حس مشترک ، خستگی، خسته از حداقل یک هفته شب بیداری و کار مداوم وهمه چیز آماده ی یک احترام مقابل.
و حالا ساعت یک بود و انتظار
و حالا ساعت "چهار و نیم" بود و او هنوز نیامده بود.
انتظار و حس اضطراب دیگر هیچگونه وجود خارجی نداشت و شخصیّت او در تمام این لحظات برایمان در حال کوچک شدن بود! و همینطور کوچک وکوچکتر.
و حس و حال آتلیه تو مایه های مضحکه و مسخره ؛ - کِی میاد؟ - ایشا.. برا شام تشریف میارن!
مطمئنا" این خواست او بود.
و او آمد، آنچنان که شایسته ی آمدنش بود...
افزايش بار علمي به طور ناخواسته!! كمبود شديد خواب وكاهش زمان لالا از 7 ساعت به 7 دقيقه!! رواج فرهنگ غلط پاچه خواري براي استادان!! چپ وچول شدن چشم ها بر اثر روش هاي غلط تقلبي !! سردرد حاصل از تمركز شديد براي يافتن راههاي مدرن تقلب!! افزايش ادب به طور چشمگير براي گرفتن جزوه از هر كس و ناكسي!! و ديگه خودتون اينكاره ايد و ميدونيد ديگه![]()