آنچه در یک روز طراحی 3 اتفاق افتاد اگرچه خیلی حرفه ای نبود، اما هر آنچه بود جای تامل داشت. نه تنها از حیث مثبت بلکه حتی از حیث منفی. اینکه خود من، خود تو ، یعنی همه ی ما چقدر در اجرای ذهنیتمان بر روی کاغذ موفق هستیم، آیا میتوانیم با چندتا تاش ماژیک حجم مورد نظرمون رو در بیاریم؟ یا در نهایت باید همیشه به نرم افزار متصل بشیم؟ اینکه وقتی جلوی کارفرما قرار میگیریم باید برای فهموندن ایده مون 1 زبون داریم 2تا هم قرض بگیریم و با حرکت دستهامون به صورت کاملا ملموس! ایده رو به طرف بفهمونیم. چرا نباید از این زبان مشترک به صورت متعالی استفاده کنیم تا هم پرستیژمون حفظ شه و هم انرژی کمتری بذاریم با بازدهی بیشتر؟؟
مطمئنا کارهایی رو که گذاشتم خیلی از ایده هاشون عالی ان اما بعضیهاش اون جذابیتی رو که باید داشته باشن و ندارن و اون حسی رو که یه شیشه عطر باید منتقل کنه نمیکنن. (البته این نظر منه!) کارها در اونجاست.
من که تصمیم دارم تو این تابستون که 1ماهش هم رفت تا اونجایی که میتونم کار کنم، امیدوارم بشه.
*اونجا=ادامه مطلب





دیگر گزافه گویی های من را در اینجا نمیخوانید. و من خودم را منتقل کرده ام به جایی که بتواند کفـــاف چرت و پرت هایم را بدهد و برای پابلیش آن نیازمند اکی سکرتِ جان نباشد. البته سکرت قبلا اینگونه نبود و مرا بسیار دوست میداشت و به نوشته های من گیر نمیداد اما روزی آمد و به نوشته های من گیر داد. شاید هم قبلا گیر میداده و به من نمیگفته، نمیدانم. به هر حال من هم برایم مهم نبود اما بعد از مدتی دیدم که یک چیز قلمبه ی سفت آمده توی گلویم و لونه کرده، این همه حرف اینهمه تفکر، هرچندبیخود باشد، نوشتن برایم کافی نبود و باید تابپشان می کردم.شاید اعتیاد جدید است، نمیدانم. گاهی توی کوچه با خودم حرف میزنم، نه آنطور که دهنم تکان بخورد،گاهی هم تکان میخورد، تازه گاهی هم صدا می دهد، دهانم را می گویم، اما اول با یک نگاه رفت و برگشتی از نبود افراد آگاه شده ام و بعد صدایم را ول داده ام. باید بگم به این دلیل توی کوچه با خودم حرف میزنم چونکه راه خانه مان تا دانشگاه و محل هایی که به آنجاها مربوط میشوم بسیار دور است و تکراری و من شدیدا حوصله ام سر میرود. و حتی به این هم فکر کرده ام که چرا در حال راه رفتن در خیابان نمیشود از لپ تاپ استفاده کرد و در فکر یک دیزاینم و بعضی وقت ها هم فکر کرده ام که کاش همه جای ایران وایرلس داشت. اما ندارد، تازه دانشگاهِ مادر هم وایرلس ندارد جز کتابخانه اش. یک کسی نیست که به من بگوید چه توقعات بیجایی داری، ما توی رای گیری انتخاباتش هم مانده ایم چه برسد به...!
البته این انتقال نوعی تبعید هم محسوب می شود ، و شاید نوعی اعتراض، چند روز پیش تصمیماتی بین خود منعقد کردیم که اعتراض زیرپوستی نامیده ایمشان، نه به سکرت ، اشتباه نکنید، اعتراض به وضع موجود کشور، یعنی کشورم، شما هم تا میتوانید اعتراض زیر پوستی کنید. باعث رشد خلاقیت هم هست و دلتان شاد می شود. مثلا اینکه دیگر تلوزیون نگاه نکنید، ساعتهای اوج مصرف همه وسایل برقیتان را روشن کنید. صدای زنگ موبایلتان را به مضحک ترین صورت ممکن درآورید]خیلی حال می دهد[، وقتی چراغ قرمز است از چراغ عبور کنید، آدامستان را درون سوراخ کلیدهایی که مربوط به افراد دروغگو هست!! فرو کنید، خودتان را کچل کنید، اسم موسوی را به تعداد زیاد در صندوقهای صدقات بیندازید و هرکار دیگری که دوست داریدو لذت می برید یا نمی برید! اصلا مهم نیست. شاید شما هم دیوانه شوید!
پس مهدیزاین اختصاصا طراحی صنعتی می شود.البته این تصمیم مربوط به خودِ خودِ من است و سکرتِ جان مختار است گزافه گویی هایش را در اینجا یا هر جای دیگری بنویسد.