تبليغاتX
مهدیزاین

اینقدر غر نزنید!می دونم ! چند وقته که آپ نشدیم . حوصله تون سر رفته و منتظر یه پست توپ دیگه هستین!! ;) ولی
خب به هر حال پیش میاد دیگه !! راستش این مدت بیشتر درگیر برنامه های انجمن علمی بودیم. و تازه همین 2

روز پیش بالاخره باناباوری!پروژه 1 رو تحویل دادیم. :)

قول میدم به همین زودیا یک مطلب خوب و خوشمزه بذارم و جبران این مدت رو بکنم. البته اگه بچه های خوبی

باشین ممکنه حتی همین فردا مطلب رو ببینید!! 8-)

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 20:56  توسط مهدیه و کتایون  | 

دیگر گزافه گویی های من را در اینجا نمیخوانید. و من خودم را منتقل کرده ام به جایی که بتواند کفـــاف چرت و پرت هایم را بدهد و برای پابلیش آن نیازمند اکی سکرتِ جان نباشد. البته سکرت قبلا اینگونه نبود و مرا بسیار دوست میداشت و به نوشته های من گیر نمیداد اما روزی آمد و به نوشته های من گیر داد. شاید هم قبلا گیر میداده و به من نمیگفته، نمیدانم. به هر حال من هم برایم مهم نبود اما بعد از مدتی دیدم که یک چیز قلمبه ی سفت آمده توی گلویم و لونه کرده، این همه حرف اینهمه تفکر، هرچندبیخود باشد، نوشتن برایم کافی نبود و باید تابپشان می کردم.شاید اعتیاد جدید است، نمیدانم. گاهی توی کوچه با خودم حرف میزنم، نه آنطور که دهنم تکان بخورد،گاهی هم تکان میخورد، تازه گاهی هم صدا می دهد، دهانم را می گویم، اما اول با یک نگاه رفت و برگشتی از نبود افراد آگاه شده ام و بعد صدایم را ول داده ام. باید بگم به این دلیل توی کوچه با خودم حرف میزنم چونکه راه خانه مان تا دانشگاه و محل هایی که به آنجاها مربوط میشوم بسیار دور است و تکراری و من شدیدا حوصله ام سر میرود. و حتی به این هم فکر کرده ام که چرا در حال راه رفتن در خیابان نمیشود از لپ تاپ استفاده کرد و در فکر یک دیزاینم و بعضی وقت ها هم فکر کرده ام که کاش همه جای ایران وایرلس داشت. اما ندارد، تازه دانشگاهِ مادر هم وایرلس ندارد جز کتابخانه اش. یک کسی نیست که به من بگوید چه توقعات بیجایی داری، ما توی رای گیری انتخاباتش هم مانده ایم چه برسد به...!

البته این انتقال نوعی تبعید هم محسوب می شود ، و شاید نوعی اعتراض، چند روز پیش تصمیماتی بین خود منعقد کردیم که اعتراض زیرپوستی نامیده ایمشان، نه به سکرت ، اشتباه نکنید، اعتراض به وضع موجود کشور، یعنی کشورم، شما هم تا میتوانید اعتراض زیر پوستی کنید. باعث رشد خلاقیت هم هست و دلتان شاد می شود. مثلا اینکه دیگر تلوزیون نگاه نکنید، ساعتهای اوج مصرف همه وسایل برقیتان را روشن کنید. صدای زنگ موبایلتان را به مضحک ترین صورت ممکن درآورید]خیلی حال می دهد[، وقتی چراغ قرمز است از چراغ عبور کنید، آدامستان را درون سوراخ کلیدهایی که مربوط به افراد دروغگو هست!! فرو کنید، خودتان را کچل کنید، اسم موسوی را به تعداد زیاد در صندوقهای صدقات بیندازید و هرکار دیگری که دوست داریدو لذت می برید یا نمی برید! اصلا مهم نیست. شاید شما هم دیوانه شوید!

پس مهدیزاین اختصاصا طراحی صنعتی می شود.البته این تصمیم مربوط به خودِ خودِ من است و سکرتِ جان مختار است گزافه گویی هایش را در اینجا یا هر جای دیگری بنویسد.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 20:33  توسط مهدیه و کتایون  | 

یه چند وقتیه که اونجور که باید بهت سر نزدم ، نه پستی نه لینکی جز آنچه وجودش واجب بود...چه بسیار مطلب که در پوشه مخصوص به تو جمع اند و منتظر پابلیش من و سکرت

و این هم از مشغولیات زیاد زندگی عادیمونه، دلم میخواد توت بنویسم و بگم از خودم و خودمان. از این دنیای غریب دیزاین، از این دنیای گمنام که دوستش میدارم... می خوام بر نرده بان موفقیت قدم بگذاریم و آنطور که در درسهای تئوری خوردمان دادند بشویم مثلث اول هرم جامعه... و این میسر نخواهد شد مگر اینکه تک تک مان بخواهیم، تک تک مان تلاش کنیم...نه آنطور که به دیگران خرده بگیریم از تکاپویشان...

مهدیزاین عزیزم چه آرام گرفته ای در این دهکده جهانی...آرام و متین به پیش خواهی رفت ...غبطه میخورم بر سکوت و آرامشت،  و صبورانه پیش می بریمت

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 21:33  توسط مهدیه و کتایون  | 

امسال نیومده رفت!!... به همین زودی ...باورت میشه تموم شد ؟! هنوز 6 مون گرو 7 مون بود که 8هم از

راه رسید ....

هر چند چندان منتظر اومدنش نبودم  و به جورایی مهمون ناخونده است ، ولی ازش پذیرایی می کنم،

چون اصولا آدم مهمون نوازی هستم !!

امسال با همه خوبی ها و بدی ها و سختی ها و زشتی ها و گاهی اوقات هم زیبایی ها!! کارش تمومه

و داره نفسای آخرش رو می کشه ...دلم می خواد با آرامش و خاطره خوب بره!!

فکر کنم (امیدوارم) این وسط مهدیه بیشتر از همه بهش خوش بگذره و  امسال رو به بهترین نحو تموم و

سال جدید رو به بهترین شکل شروع کنه !! آخه الان یه جای خاصه! جایی که مدت ها منتظرش بود تا

بتونه اونجا باشه . امسال عید دیدنی ش رو از خونه خدا شروع کرده ...مهدیه الان مکه است ! ولی این

بار دیگه من (secret) یار همیشگیش! باهاش نیستم .البته منم مسافرتم ،ولی اینجا کجا و اونجا کجا!

ولی ما دلامون همیشه پیش همه ! اینو هرگز فراموش نکنید!!

 

به هر حال امیدوارم سال جدید پر از خبرای خوب واسه جامعه ی بزرگ طراحی صنعتی ، الی الخصوص

بروبچز دانشگاه تهران باشه.

کلی کار داریم که تو سال جدید انجام بدیم!  پس... از همین الآن عزمتونو جزم و انرژی تونو جمع کنید تا

با کمک هم استارت بزنیم!

منتظر مطالب ، اخبار و فعالیت های جدید ما باشیییییییییییییییید.........!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 11:44  توسط مهدیه و کتایون  | 

 

افزايش بار علمي به طور ناخواسته!!   كمبود شديد خواب وكاهش زمان لالا از 7 ساعت به 7 دقيقه!!  رواج فرهنگ غلط پاچه خواري براي استادان!!    چپ وچول شدن چشم ها بر اثر روش هاي غلط تقلبي !!    سردرد حاصل از تمركز شديد براي يافتن راههاي مدرن تقلب!!     افزايش ادب به طور چشمگير براي گرفتن جزوه از هر كس و ناكسي!!       و ديگه خودتون اينكاره ايد و ميدونيد ديگه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 21:17  توسط مهدیه و کتایون  | 

هرکی میخواد این پست رو بخونه بره به ادامه مطلب!


اونجا
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 2:0  توسط مهدیه و کتایون  | 

این پست یه کم محرمانه است!

Inbox  موبایل من در۲ هفته ای که گذشت!  ببینین چقدر بیخوده داشتم پاک میکردم اینباکس رو به این نتیجه رسیدم و کلی دپرس!

هر کی با من احساس صمیمیت میکنه بره بخونه پلیز !!!

 شرمنده اخلاق ورزشکاریتون ! اگه خوندی یه کم به مغزت فشار بیار بگو بهترین اس ام اس کدومه؟ !

 

 


اونجا
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 23:8  توسط مهدیه و کتایون  | 

 

شب یلدا تو این فکر بودم که برم وبلاگ رو آپ کنم! ییهو یادم اومد که : اِ اِ اِ   من پارسال همین موقع ها وبلاگ رو راه اندازی کردیم! آره این بود که اومدمو به خودم تبریک گفتم! :

به به تولدتون مبارک ماچ ماچ خب ۱۰۰ سال به این سالها دوباره ماچ ماچ و از این حرفا و دلی از عزا در آوردیم

به هر حال مهدیزاین ۱ ساله شده و اولین پستشم ۲۹ آذر ۸۶ بود

این یه ساله دوستای زیادی پیدا کردیم

درسته که چرت و پرت ها تو وبلاگ از عمده ترین مسائل بود ولی همین هاست که دل آدم رو جلا میده و به روح والای انسانی امیدی تازه می بخشه و خون در رگ ها جریان پیدا میکنه و ....

مثکه بحث داره خیلی علمی میشه و بهتره با .... (۳نقطه) تمومش کنیم

 

نتایج نظر سنجی رو هم میذارم

 ۹ رای: خیلی عالیه

۹ رای:  توپ و باحاله

۷رای: خوبه در حد متوسط

۲ رای: هی بدک نیست

۱رای: بود و نبودش فرقی نداره

۴ رای: مزخرف (از این ۴ نفر که انتقاد سازنده کردن بسیار مرسی!)

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 15:12  توسط مهدیه و کتایون  | 

 

اگر رفتی شک نکن...

شاید وقت برای شک کردن زیاد باشد. این سفر سفر یقین است. یقین داشته باش که خداوند تو را برگزیده است به مهمانی اش .

یقین کن که " لبیک " اول از جانب حضرت حق به سوی تو آمده است. با یقین دعوتش را لبیک گو، تا باز او پاسخت گوید.

اگر مطمئن باشی پاسخش را خواهی شنید ؛ مطمئن باش.

تو زائر سوزی هستی از آتشی که پس از رحلت رسول (ص) بر مدینه باقی مانده است و می ماند تا قیام قائم و شاید تا قیام قیامت.

تو زائر اطمینان مکه ای. خداوند سنگی از بهشت در زمین گذاشت تا مونس دلتنگی هایت باشد و اطمینان قلبت.

مناسک عمره را حضرت خداوندی، معماری کرده است و قواعد بیت عتیق را ابراهیم و اسماعیل بالا برده اند . می روی پشت مقام ابراهیم یا در حجر اسماعیل . می روی مدینه ، میان منبر و محراب پیامبر که باغی است از باغهای بهشت. می روی به زیارت حرم حضرت نبوی و بقیع و ... .

اینجا رفیع ترین و آسمانی ترین نقطه ی زمین خاکی است. لاهوتی ترین مکان ناسوت.

و خواهی دید چه خواهد کرد با قلب تو

و با قلب همسفرانت

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 20:14  توسط مهدیه و کتایون  | 

تا حالا یه مارمولک دم بریده ی له شده دیدی؟!!؟

برو به عکس کارت دانشجوییت یه نیگاه بنداز!

- مراسمی که قرار بود به مناسبت روز دانشجو با حضور آقای!! خامنه ای در دانشگاه علم و صنعت تهران برگزار شود، لغو شده است.

- حضور خاتمي در دانشگاه تهران به تعويق افتاد. پيش از اين برنامه گراميداشت روز دانشجو براي روز 17 آذر ماه تدارک ديده شده بود که به علت پاره اي ملاحظات و جلوگيري از بروز تداخل و سوء استفاده هاي احتمالي اين برنامه به تاريخ 25 آذر ماه موکول شد. (پاره ای ملاحظات و جلوگیری از سوء استفاده های احتمالی دیگه کیلو چنده؟!! هان؟!)

- بسیج دانشجویی، شورای صنفی دانشجویان، جنبش عدالتخواه دانشجویی، انجمن اسلامی دانشجویان مستقل، انجمن نخبگان دانشگاه شریف، گروه فردای سبز و هیئت الزهراء دانشگاه صنعتی شریف طی نامه ای از رئیس جمهور خواستار حضور در این دانشگاه شدند.

بابا نا سلامتی ۱۶ آذره ها!!!  روز دانشجو میگن همینه؟!؟  خامنه ای که برنامه شو لغو کرد ! برنامه خاتمی رو هم که لغو کردن! تروخدا محمود (احمدی نژاد رو میگم!) ازت دعوت میکنیم پاشو بیا یه سر دانشگاه! نا سلامتی استاد دانشگاه بودی! از تو دیگه توقع نداشتم! بیا بد نمیگذره . ناهارتم با من. جون من بیا. این تن بمیره!!

بابا یه ذره میخوایم حرف بزنیم . داد بزنیم. از صبح کله سحر که جلوی هر در ورودی دانشگاه شونصدتا (۱۰ تا) نگهبان و حراستی گذاشتین و یه نوشته هم بهشون چسبوندین که روز دانشجو مبارک؟! مبارک؟! به نظرت واقعا" مبارکه؟!    

نه یه کم فکر کن!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 1:38  توسط مهدیه و کتایون  | 

اول بذار این آهنگ ساسی مانکن و خفه کنم تا بلکه جو معنوی دوباره سراپایم را فرابگیرد

هنوز فرا نگرفته!

ولی میخوام بنویسم

ازش ممنونم. شکرت. خیلی دوست دارم

وقتی نوبت هنرها می رسید،  تپش قلبم تند تر میشد.

" بابا آرامشتو حفظ کن، اسم هیچکدوممون در نمیاد ! "  اینو الهام گفت.

"یه خانم و یه آقا از هنرها بیان بالا" اینو الهام نگف! مجریه گفت!

" تو برو مهدیه چادر سرته !! " اینم الهام گفت! آخه فقط الهام اونجا بود با هزاره. همه گذاشتن رفتن.

سقف کوتاه و چوبی آمفی تئاتر حس غریبی داشت.

اما همشو این مجریه خراب میکرد. خیلی بی مزه بود بنده خدا! فنی ها هم کفرشون در اومده بود! فک می کنن کی هستن حالا که اول دانشکده ی اونارو بخونن!! خوشم اومد خوب حالشون گرفته شد!

اون بالا حسش قوی تر بود. آدم یه نیم متری به خدا نزدیک تر شده بود!

"خانم م ...ع... " اینو مجریه گف!

( وااااای جیییییییییغ ........ یه پرش کوچیک از روی سن حالا من اون پایین بودم تو بغل هزاره و  گریه و گریه و گریه ...  )

این آقا هه هم که وقت گیر آورده ، یه سوژه پیدا کرده و فیلمشو میگیره واسه جشنواره هالیوود!!! منم که گلشیفته باید برم افتتاحیه و بعدشم ممنوع الخروجی ، پس دیگه چجوری برم مکه؟؟؟؟

"هی ! آقا فیلم نگیر بابا حال داری" تو دلم گفتم!

" میبخشین میشه مقنعه تونو بکشین جلو؟" اینو اون آقا پررو فیلمبرداره گف!

(واه واه تو این حال و هوا هم دست از سانسور بر نمیدارن!!! اصلن من نخوام گلشیفته فراهانی بشم کیو باید ببینم؟! )

خلاصه خوشحال و گریان پاشدیم اومدیم یه ساندیس بد مزه هم به عنوان اشانتیون گرفتیم نا بلکه فشار مون بیاد بالا!

اما کاشکی اسم دوستامم در اومده بود. با هم بودن یه جور دیگس.کتایون، هانیه، الهام، شیما . کاشکی هممون با هم می رفتیم

اینجوری خیلی سخته

وقتی لحن حرف زدنشون از خوشحالی در اومدن اسمت با ناراحتیشون از اینکه اسمشون در نیمده رو توام می بینی یه حالی میشی، نمیدونی چی بگی.

فقط از ته قلب میخوای اونا هم به هرچی آرزو دارن برسن

تو میشی یه قاصدک که فوت بشی از طرف اونا .....

                     

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 21:42  توسط مهدیه و کتایون  | 

اونروز یکم آبان بود الان بیست و هشتمه

اونروزشم که هیفدهم مهر بود

ینی تقریبا40 روزه من هیچی ننوشتم

آخه تازگیا دپرس شده بودم ، حوصله نداشتم و ندارم.

اما به خودم گفتم دیگه بسه دختر. یعنی که چی! جو گرفتت! بیشین بینیم باا ...  ! آری تا نفس میکشی زندگی باید کرد...! چقدر میخوای قانعش کنی وقتی تصمیمشو گرفته هان؟ ؟ ؟!!

در همین حال و هوا اسی(۱) روح و قلبم را امیدی تازه بخشید   :

خدایا  ! به من قدرتی بده که فرق چیزایی که نمیتونم و چیزهایی رو که می تونم تغییر دهم، تشخیص دهم

اوه چقدر به موقع کاشکی زودتر بهش میگفتم چنتا اس بده واسه فلانی

ولی انگار اسش فقط به درد خودم خورد


(۱) (اس = اس ام اس)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 12:21  توسط مهدیه و کتایون  | 

 

وضع بچه ها در سال تحصیلی به ترتیب :

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 23:32  توسط مهدیه و کتایون  | 

...حلول ماه مبارک مهر بر تمام جویندگان مبارک...

می بینمتون...

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 21:5  توسط مهدیه و کتایون  | 

اصلا نوشتنم نمیاد

نمیدونم چیکار کنم

کارم شده صبح زود ساعت ۱۲ و ۱ ظهر! از خواب پا شدن یه چیزی میخورم و می چرخم تا شب میشه

حوصلم سر رفته

دلم تنگه

واسه روزایی که ساعت شیش و هفت به زور و با خمیازه از خواب پا میشدم

واسه اون ۵دیقه خوابیدنایی که خیلی می چسبید

و تند تند لباسامو میپوشیدم و خودمو می انداختم تو مترو

واسه دعواهای تو صف بی آر تی و له شدن تو اون جمعیت شلوغ

دلم تنگ شده واسه سردر آنی

واسه حسی که وقتی از زیرش رد میشی تمام وجودتو فرا میگیره

واسه سکرت

واسه خل بازیامون

                         

                             واسه نشستنا تو اون میدون

واسه چایی کیسه ای مخصوصا اگه کیسه اش رو بچسبونی به سقف!

آه سکرت کجایی

اون موقع که باهم رفتیم بالا پشتبوم دانشگاه و صمدی گرفتمون

قلبمون داشت میومد تو دهنمون

وای

واسه اون درختی که رفتیم ازش بالا و دوباره حراست !!!! و توتایی که خوردیم

                             

واسه سرکار گذاشتنای فرهمند! که فکر میکرد ما با کامپیوترا داریم بازی می کنیم

            

زمستون چه عکسایی که ننداختیم

                       

واسه سلف و صف طول و درازش

واسه اون ته دیگایی که با بچه ها میشستیم تا بهش برسه

واسه آتلیه. کلاس درس و استادا

وای که چقدر آدم وابسته میشه

این اس ام اس امشبت بود:

"تا چشم به هم بزنی با هم سر کلاس فرجی!! در حال میس زدنیم."

ولی هرچی چشامو بهم میزنم میبینم سر هیچ کلاسی نیستیم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 2:48  توسط مهدیه و کتایون  | 

 

بهش میگفتم گودزیلا

بوی دود سیگارش حسابی حالمو بهم می زد

تو کلاس هم با بعضی بچه ها همین خطابش می کردیم

خونه که ازش تعریف میکردم فقط میگفتم استادمون گودزیلاست! از هشت و ربع که بگذره دیگه رامون نمیده باید واحدو حذف کنیم...

ولی

بعدش فهمیدم خیلی آقاس

با نظم و مقرراتی

و عالی درس میداد

نگو سختگیریاش واسه خودمون بوده

حداقل میخواسته منظم بودن و یادمون بده

بعدش گفت برا ترم آینده دیگه نمیخوادتدریس کنه جز هندسه۲ ما

حالا خیلی ناراحتم

هم بخاطر اینکه رفته و هم

بخاطر حرفایی که زدم

خودمو نمی بخشم

امیدوارم اون منو ببخشه

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 2:15  توسط مهدیه و کتایون  | 

به دلیل مسائل امنیتی ناگزیر به حذف این پست هستیم!

متاسفم

بعد از 5 ماه:

چون از این قضیه مدت مدیدی گذشت و نه بنده و نه دوستان بنده هیچیک در آنجا استخدام نشدند!!! حال می توانم پست را دو باره بذارم:::

/* /*]]>*/

یه جای اسم و رسم دار

که فکر می کنی اونجا دیگه یه ربطی می تونه به رشته ات داشته باشه

یه جایی که محصولاتش حتما باید دیزاین شه

و دائما" طرحا به روز شه

با شور و شوق تمام می ری اونجا

بعد از رد کردن هشت!!! خوان رستم!

هوورا

بالاخره کارا درست میشه و میتونی روزای زوج بری اونجا

چند روز که میگذره

انگار آب یخ رو سرت ریخته باشن

وای خدای من

یعنی

یعنی اینجا هم

اینجا هم که اسم دفترش طراحی صنعتی کارخانه فلان است،

کارخونه ای با این عظمت

با این همه تولید

فقط با داشتن یه طراح

که طرف هم طراحی صنعتی نخونده؟؟!!؟؟

پس چی خونده که اومده اینجا نشسته؟!!!؟

خب عیب نداره حتما یه چیزی خونده مرتبط

مکانیکی ، چیزی

خب میپرسیم

هان!!؟؟

 دیپلم نرم افزار با لیسانس مدیریت؟

چه جالب

به به

چقدر بهم مربوطند!!!

خب واقعیت در کشور ما بهتر از این نیست.

پس زیاد نباید غصه خورد

ما که نمیتونیم عوضش کنیم راهی نداریم جز تطبیق دادن خودمون با اون

 


+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 18:58  توسط مهدیه و کتایون  | 

بازم یکی دیگه ...

چندمین نفر بود ؟

                         

تو این چند سال اخیر خیلی هاشون رفتند: حمید دلشکیب ، خسرو شایگان ، حمید قنبری، رسول ملاقلی پور ، پوپک گلدره ، منوچهر نوذری ، ناصر عبداللهی و حالاهم ...استاد خسرو شکیبایی .

بازیگر ، دوبلور، خواننده و...همه جور هنرمندی . نام آور و مشهور یا غریب و ناشناس .

هر ساله تعدادی می رن و شاید تعداد زیادتری هم می آن ولی اون رفتن کجا واین اومدن کجا!

چند نفرشون رو هنوز یادت هست ؟

اصلا کدوماشو می شناسی؟

تازه همه ی این اسمایی که گفتم آدمای مشهوری بودند . خیلی هام هستند که 3 اسم اول رو نمی شناسن. شاید اگه الان بگم کی بودن ، چه کارایی کردن و چه گنجینه هایی بودن ، بعضی ها کمی علاقه مند شن که بیشتر بشناسنشون .

ولی وقتی می افتی تو زندگی شون، وقتی داری تازه کشفشون می کنی ،  این واقعیت که اوناالان دیگه هیچ کدومشون نیستن، مث پتک محکم می خوره تو سرت ..

سرت درد می گیره ، گیج می ره ، قلبتم درد می گیره، اگه حقیقتشونو فهمیده باشی...

همیشه همینجوریه تازه اونایی که شناخته شده ترن وضعشون اینه ، چه برسه به کسایی که پشت دوربین یا مقابل میکروفون ویا تو استودیو های رادیویی سال ها خدمت می کنن و سطح هنر مملکت رو ارتقا می دن، ولی هرگز دیده نشدن

این بار هم مث دفعه های قبل، می تونم پیش بینی کنم تا مدتها فیلم ها و  آلبوم های موسیقی مرحوم شکیبایی رو پورس باشه!

 همیشه همینطوریه...

حتی خود منم

باید اعتراف کنم منم اولین آلبوم موسیقی مرحوم عبداللهی رو بعد از فوتش خریدم...

چرا اینقدر بی معرفتیمو قدر نشناس

همیشه هم نوشدارو رو بعد از مرگ سهراب می آریم .    

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 12:46  توسط مهدیه و کتایون  | 

 

می خوام یه ماجرای جالب و براتون بگم

نمی دونید چقدر باحال بود. واسه اینکه متوجه کامل ماجرا بشید از اولش می گم

جمعه صبح گفتیم بریم نمازجمعه ببینیم چه جوریه پس فردا یه جا ازمون پرسیدن بلد باشیم!  

خلاصه حاضر شدیم و رفتیم . از در طالقانی و از قسمت خواهران! وارد شدم. بعد از بازرسی بدنی! وارد دانشگاه شدم. دیدن این همه جمعیت که تو دانشگاه به صف نشسته بودن برام جالب بود.( ناگفته نمونه که موقع گشتن موبایلمو پیدا نکردن و منم با خوشحالی بیشتر ادامه دادم.)

باید می رفتم غرب دانشگاه چون اونجا قسمت خانوما بود. ولی چون هنوز زمان داشتم گفتم تا دانشکدمون برم بعد از اونور میرم تو صف نماز.

این بود که به سمت هنرها حرکت کردم. از بغل دانشکده ادبیات میرفتم. من تنها خانوم تو اون جمعیت بودم و برام یه کم غیر عادی اومد. چهره هنرها خیلی جالب شده بود. برام تازگی عجیبی داشت. هیچوقت اینجوری ندیده بودمش. رو اون نیمکتایی که دختر و پسر  باهم می  نشستند و گاها" سیگار می کشیدن و می خندیدن ، حالا روحانیون محترم و مامورین با بیسیم باهم در حال گفتمان بودند!

صحنه جالبی بود ، می خواستم عکس بگیرم که گفتم – ولش کن یه وقت موبایلو ببینن می گیرن.. می شد با عکسش یه مقایسه ی جالب کرد. حتی می تونستم اینجا هم بذارم. ولی حیف که نشد. جالب تر اونجا بودکه هیشکی به من نمیگفت شما چه جوری و چرا اومدی اینجا!!!!

خلاصه رسیدم به تجسمی و رو صندلی سنگی جلوی کارگاه نشستم. بعد از 5 دقیقه می خواستم راه بیفتم که یه اسپری دیدم .

 

                                 

 

ــ ُ اسپری ... .( یه اسپری رنگ مشکی ) آخه دیروز که ژوژمان داشتیم بیرون کارگاه کارا رو رنگ می زدیم گفتم حتما" دوستم جا گذاشته. برداشتمش و گذاشتمش تو کیفم. دیگه  خطبه دوم داشت شروع می شد. چند قدمی به سمت سر در حرکت کردم. دیدم یه آقایی که بیسیم هم داشت با ابروهای درهم رفته به سمتم میومد.

- چه جوری اومدی اینجا؟

- از در طالقانی

- باید با من بیاید ، « میثم ، میثم ، علی، یه خانوم اومده اینجا گرفتیمش ،میگه از در شرقی وارد شده. _ببریدش بازرسی بدنی بشن ،ببینید چه جوری اومده و برای چی؟

خلاصه ما رو حسابی سیاسی کردن . همش تو راه ازم بازپرسی می کرد. منم که گیج گیج بودم خیلی عادی براش توضیح می دادم ولی انگار نه انگار. گوشش بدهکار نبود که نبود.

منو بردن همونجا که اول بازرسی شده بودم.

(یه خانومه اونجا:) ــ برا چی گرفتنت؟

- نمی دونم ، فکر کنم می خواستم بمب بزارم! (خنده)

 گشتن و چشتون روز بد نبینه اسپری رو پیدا کردن.

– این اسپری چیه؟ از کجا برداشتی ؟ براچی برداشتی؟... حتما" می خواستی اینجا شعار بنویسی؟ بگو ببینم عضو کدوم گروهی؟ کدوم ؟ هان؟! و ....

 – از تو دانشکده جلوی کارگاه، شعار معار چیه؟! من دانشجوی اینجام مال خودمونه جا گذاشته بودیم

 – یعنی جمعه اومدی اینو برداری ؟

– نه بابا اومده بودم نماز اینو دیدم برداشتم و........ و هر چی توضیح دادم انگار اصلا" نمی تونست هزمش کنه و اصلا نمی خواست بفهمه و سرتونو درد نیارم سوالای پی در پی و جواب دادنا و این ور اون ور کشیدنای من . اسممون روهم گذاشتن سوژه !

_ (حالا اسممون سوژه هم شد ، ای بابا عجب غلطی کردیما) ،منو می گید داغ کرده بودم. چرا اینا اینجوری میکنن ولی به خودم گفتم ولشون کن بابا، من که نباید ناراحت باشم، اونا الکی خودشونو الاف من کردن!

با یه آقای دیگه 2باره به سمت دانشکده راه افتادیم تا صحنه جرم رو براش بازسازی کنم!

حالا می ترسیدم موبایلم زنگ بزنه قوز بالا قوز شه.

اذان رو هم گفتن و من اون موقع تو مقرشون بودم که یه اتوبوس بود و نتونستم مزه نماز خوندن تو خیابونای دانشگاه روهم تجربه کنم!

- موبایلو که در آوردم به یکی زنگ بزنم بیاد منو نجات بده  گفتم: این ماموراتونم الکی اند نتونستن یه موبایلو پیدا کنن!

کلی خیت شدن ولی به روی خودشونم نمیاوردن (عجب رویی)

حالا بیا و ثابت کن. بالاخره بعد از نماز بابام موبایلشو روشن کرد و اومد من رو نجات داد.  آخیش

خداروشکر. امیدوارم هیچوقت گیرشون نیفتین...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 20:13  توسط مهدیه و کتایون  | 

شنیده بودین که ترافیک تهران به هیچ قول و قراری رحم نمیکنه؟!
حالا میخوام بگم این امتحانا به هیچ مرامی تو وبلاگ نویسی رحم نمیکنه و وبلاگ نویسای بیچاره مجبورن با آغاز شدن فصل شیرین! امتحانات دست از کامپیوتر و اینترنت کشیده و بشینن پای درسای شیرینشون!
به عنوان مثل من جوجه وبلاگ نویس ! که تاحالا لای کتاب مزخرف معارف یا انقلاب اسلامی و باز نکرده بودم حالا واسه اینکه معدل بیچارم تا حد آسفالت پایین نکشه باید بشینم و اونارو بخونم و قید هر نوع تفریح سالم یا ناسالمی رو بزنم.
و جا داره که چند نکته رو متذکر بشم:
لعنت به تو، به تو ای امتحانی که نمیشه سرت تقلب کرد!
لعنت به تو، آره تو، ای مراقبی که عقده های دوران شیرخوارگی و کودکی و .... تا الانتو داری سر ما در میاری! تویی که غرغرای زنت کلافت کرده و نمی تونی چیزی بهش بگی حالا دیوار کوتاه تر از ما پیدا نکردی!
لعنت به تو، ای استادی که نه امتحانتو تستی میگیری و نه جزوه باز!
لعنت به تو، ای .... (شاگرد خرخون کلاسمون رو میگم) ، که با نمره ی 19، 20 ی که میگیری نمیذاری نمره ها بره رو نمودار!
لعنت به تو ای مسئول کارگاه، که تو هم به ما بد کردی! تو هم با ما رو راست نبودی و میخواستی تمام زندگی ما که تینر فوری! و ژلکوت و رزین ه از ما بگیری!
لعنت نه، ولی خیلی بدی، ای استادی که روز ژوژمان ... رو عقب ننداختی!
و تو ، ای استادی که فقط به فینیشینگ کار نمره میدی!
و حالا یه کم نکته های خوب:
ممنون و متشکر از استاد خوبم آقای صادقی نائینی که همه جوره عالیه.
از امامی که این ترم باهاش کلاس نداشتیم ولی مهم نیست!
از اون دزدی که تمام لباس کارهامون رو دزدید و ما مجبور شدیم لباس تمیز بیاریم!
از این گروه یتیمون ، خسته، تنها که ایشاللا تکلیفش معلوم شه.
از استاد ریاضیمون که خیلی سر جلسه امتحان مرام گذاشت!
از حراست دانشکده که وقتی در کارگارو می بستن میذاشت ما اون پشته!؟ بشینیم!
و....
اگه بخوام بقیه رو هم بگم خیلی میشه
حوصلتون سر میره
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 15:9  توسط مهدیه و کتایون  | 

وقتی برق بره و امتحان داری باید چیکار کنی؟؟!!!
باید به فیثاغورث و انیشتین و ابوریحانو اینجور آدما اقتدا کنی و بزنی تو فاز شمع
اون وقته که از شم طراح صنعت بودنتم باید هلپ بگیری و یه آینه بذاری جلو شمع کذا تا بلکه دلش یه رحم بیاد و یه ذره اونجا نورانی تر شه
و هی به خودت تلقین کنی که وای چقدر اینجا روشنه
وای چقدر این فرمولای کریح! خوشگل و ناز شدن
و یاد اون آدمه بیفتی که با نور چراغ نگهبان قصر درس میخونده
و لی خدایی یه حس خوبی هم داره
اما اگه طولانی شه اون موقع است که قات میزنی و سیمات قاطی میکنه
بعد شروع میکنی خودتو دلداری بدی
که چون اعصابت آروم شده آقا چرته میاد.........................و
دیگه چیزی یادم نمیاد جز یه برگه سفید زشت که به استاد دادم!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 2:41  توسط مهدیه و کتایون  | 

چقدردوست دارم آدمایی رو که حوادث روزانه روشون کوچکترین تاثیری نداره

 آدمهایی که معیاراشون فوق العاده با ارزشن و به خاطر همین معیارها حاضرن از گرانبهاترین چیزهاشون بگذرن

تو ذهنم یه اسمی برای این آدما گذاشتم ، آدمای بی قیمت ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 2:13  توسط مهدیه و کتایون  | 

چندی پیش در پی تقدیر و تشکر و قدردانی از یکی از بهترین استادان شاخ شمشاد مْصر شدیم که اطلاعات محرمانه ایشان را مثل رزومه  و کارهای تحقیقاتی ، مقالات و فعالیتهای داخلی و خارجی ایشان را بریزیم روی داریه! ( آخه خیلی واسه همه ما دانشجوها مهمن.)

کاراگاه خصوصی استخدام کردیم و دست به کار شدیم. گجت ما رفت دنبال پرونده ی استاد مذکور. ولی دست از پا درازتر برگشت چون نتونسته بود چیزی پیدا کنه وترجیح دادیم سکرت بمونه  بی خیال شیم و علنا" از استادا یا بچه های ارشد بپرسیم وفقط سعی کنیم کسی نفهمه آخه میخواستیم بنده خدا رو سورپرایز کنیم (چون این همه دوندگی مال یه کاری بود که میخواستیم قبلش اطلاعات خودمون رو زیاد کنیم که حالا اون قضیه چی بود بماند.). طی این بررسی معلوم شد که این وسط یهCD  در کاره که چندسال پیش زمان ریاست قبلی گروه داشته گردآوری می شده از رزومه اساتید عضو هیئت علمی دانشگاه که طی تغییر ریاست نصفه و نیمه مونده. یکی از استادا گفتن احتمالا" این میتونه بهتون کمک کنه!(دستشون درد نکنه که ما رو به این سمت هدایت کردن) ما به همون نصفه و نیمه هم قانع بودیم و گفتیم این 4 سال بعدشو خودمون یه جورایی جمع و جور میکنیم.

ایول گفتیم و افتادیم دنبال  CDکذا که بازم دستمون به جایی نرسید و معلوم نشد چه بلایی سرش اومده؟!

هرکی ماروبه دیگری پاس داد و شانه از زیر مسئولیت این اخبار خالی کرد.

 

که این وسط یه فکرایی به ذهن ما زد که چون یه کم طنزه واستون می نویسم:

خونتون؟؟!!!

خونشون؟؟!!!!

آیا استاد (...) است؟؟؟!!!

آیا این CD غیر مجاز اعلام شده و مجوز پخش ندارد؟!!

CD  محرمانه حق مسلم ماست!!!!...

CD  هست یا نیست؟ مسئله این است....

دانشجو میمیرد ذلت نمی پذیرد!!!!!

آیا از اول CD  ی در کار بوده یا نه؟؟؟!!!

ورود CD های تقلبی به بازار!!!!...

فلسفه ی وجودی CD از دیدگاه ریاست قبلی؟؟؟!!!

چه چیزی در سابقه ی استاد مذکور است؟؟؟؟؟؟!!!

 کل سابقه ی یه استاد با سابقه و طراح مطرح فقط به یک CD محدود است؟؟؟!!!

 

و از همه مهمتر این آخری است : کل سابقه ی یه استاد با سابقه و طراح مطرح داخلی فقط به یک CD محدود است؟؟؟!!!

واقعا" جای تاسفه برای طراحان ایرانی اگه اینجوری باشه . واقعا" جایگاه آینده ما کجاست؟

من از 6 نفر عضو هیئت علمی که استاد مربوطه هم درآنهاست با4- 5 تای بقیه صحبت کردم و در این بین به عنوان یه توپ برای فوتسال 5 نفره عمل کردم! و فکر کنم تنها کسی که قضیه رو نفهمید فیلیپ استارک بوده!

فردای روز آخر استاد عزیز را دیدم که از طرز نگاهش و سلام علیکشون متوجه شدم که انگار از همه ماجرا با خبر شده و این آب سرد و یخ زده روی من توپ فوتسال از همه بدتر بود، چون هیچوقت نمیخواستم اینجوری بشه و اگه از اول به خواسته ام میرسیدم خیلی پیامدای خوبی واسه طراحی صنعتی کشورم درپی داشت. فکر کنم آخر باید برم پیش خودشون و همه چیز رو براشون بگم تا ایشون خودشون کمکم کنن. که اینجوری تمام جنبه ی غافلگیری و سورپرایزش از بین میره و میشه مثل غذای یخ کرده.

ولی اگه این کارو کنم مطمئنا" اطلاعات دقیق تر و کامل تره و میشه به این جنبه هم نگاه کرد که بعضی وقتا اگه غذا یه کم هم سرد شه بهتر و خوش خوراک تره.

ودیگر هیچ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 2:0  توسط مهدیه و کتایون  | 

سلام

گرچه یه کم دیره ولی سال نوتون مبارک

واقعا" متاسفم که چند وقت نتونستم وبلاگ رو آپ کنم. حالا میخوام جبران کنم. اومدم با مطلبای جدید. یکی از دوستای گلم هم میخواد کمکم کنه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 18:17  توسط مهدیه و کتایون  | 

چه ساده...

چه ساده با گریستن خویش زاده می شویم و چه ساده با گریستن دیگران ازدنیا می رویم و در میان این دو سادگی معنایی می سازیم به نام زندگی

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 3:15  توسط مهدیه و کتایون  | 

  فقط میخواستم آپ کرده باشم

همین!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 12:26  توسط مهدیه و کتایون  | 

امروز سوار مترو شدم که برم دانشگاه

مترو نبود که بازار فروش بود !!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


اونجا
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 19:31  توسط مهدیه و کتایون  | 

در زندگی باران نباش که فکر کنند با منت خودتو به شیشه میکوبی

ابر باش ، که منتظرت باشن تا بباری …

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 14:58  توسط مهدیه و کتایون  | 

رئیس دانشگاه توئنته در مصاحبه گزینشی با دانشجوی ورودی با اصل و نصب ایرانی

تحصیل در رشته طراحی صنعتی؟؟ کجایی هستی؟ ایرانی ؟؟

شرمنده جوون . تو خطر اتمی شدن داری!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 16:9  توسط مهدیه و کتایون  | 

این وبلاگ بخاطر امتحانات و تحویل پروژه ها تا اطلاع ثانوی تعطیل میباشد.

شما هم برید سر درس و مشقتون!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 10:34  توسط مهدیه و کتایون  | 

((ندامت نامه))     

ما همه گريان و نالانيم اي اثني عشر                               گر نباشي در ميان، باشد هنر ها در خطر

لطف ها کردي به ما در نقشه ها و طرح ها                               نزد ما هستي گرام و مهربانتر از پدر

چه خوبيّ و چه پاکي، مابه ساعي تو ببردي                      کاش بودي نزد ماهم سال بعدسيزده بدر

بَه، هنوزم مزه آن يخ در بهشت زير زبان                            خنده ها و گفت ها و هات داگ بعد از دگر

هست عزيز و دلنشين از بهر تو يک گوهري                        آن يکي دردانه شيرين تو، ماني گل پسر

فکر هايي بر سر مازد ز شيطان بعد از آن                             قصد ها ما کرده بوديم اندر آن نبود شَرَر

نامه اي طومار واري پر ز امضا و خفن                               ما بداديم به گروه،ليکن نداشتيم هيچ نظر

ما بدنبال ترقّي بوده ايم ديگر نه هيچ                                       جز بدين راه گله راهي  نبوُد  اما دگر

رفت و آمدها بشد،چوپانکاره آمدَش                                 کين همي شد آمدن باشد زيان، نبود ثمر

آمدي چون در کلاس،بودي ملوليّ و غمين                             از همه شکّ وگمان ما رابِکردي بر حذر

ليکن ما همه سر پر ز باد و آرزو                                             ما نکرديم اعتنا بر گفت تو،کرديم گذر

اين همه کم ها کاستي هاي تو در درس ما                          نبود از کم کاريت، دولا ببودي تو کمر(1)

در کجاي اين زميني جان من زودي بيا                               شايَدَم قهري تو با ما يا که تو رفتي سفر

غصه ها خورديم و زهري بود در اثني عشر(2)                        آه باشد  اشک باشد، ناله و خون جگر

چشم به راه و منتظر تا بودنت در اين سرا                                   لا اقل داريم اميد تا برامان يک خبر

اميدي دارم از يارم  نباشي تو غمي  جانم                      ما ببخشايي و باشد تا که پشتيبان قمر(3)

 

85يه کوچک     


1.دولا کمر=مریض وخسته

2.اثنی عشر= دل

3.قمر=کاينات

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 0:16  توسط مهدیه و کتایون  |